تبليغاتX
شکلات شور







شکلات شور

سحر آمد ، شبم بگریخت

كاش مي شد برگشت


خسته و بي حال از دويدن بيش از اندازه جلوي پله هاي كريدور منتظر شنفتن صداي زنگ نشسته

بودم.يك روز زيباي ارديبهشت شيراز پر از بوي عطر بهار نارنج كه تمام فضاي مدرسه را آكنده از خود

 كرده بود.صادق – ياد صداقت و مهرباني اش به خير- به طرفم آمد و در حاليكه دســــــــتم را به زور

مي كشيد خواهش مي كرد كه براي گرگم به هوا پيششان بروم و ناي برخاستن نداشتم.

_ پاشو ديگه تنبل! يار نداريم!

_ بخدا خسته ام.بابا دوتا زنگ تفريح و يه زنگ ورزشه كه داريم مي دوييم، بس نيست؟؟!!

_ جون من ...اونا قوي ان...بيا ما ضعيفيم

_ نچ!...

_ اصلا باهات قهرم

...نه...قهر...باشه بعدا آشتي مي كنيم.خبري نيست!

و صادق نرفته بود كه زنگ را زدند و كلاس رياضي.

خانم دانشور (معلم كلاس اولم) بخاطر آنهمه خستگي كه به جواب ندادنم براي اولين بار به

سوالاتش دركلاس رياضي منجر شد با من قهري كرد كه هيچگاه از يادم نمي رود.قهري كه

تاوانش سه تا20 پشت هم بود در درس رياضي تا بالاخره با شاگرد اول كلاس اول دبستان

شهيد عزيز زارع مهرباني از سر گيرد و...

معلم اول دبستانم بهترين و مهربانترين دوست دنيا بعد از مادرم بود.نمي دانم كجاست و چه

مي كند اما روي نازنينش هيچگاه از ذهنم پاك نمي شود. آنقدر خوب بود كه هر روز مشتاق تر

از قبل به مدرسه مي رفتم.يادم است برادرم روزي از مريضي معلمشان گريه كرد و من آرزو

كردم كه خانم دانشور هيچوقت مريض نشود و عجيب اينكه نشد!

******************************

خسته ام. قاطي ام. پشت پنجره حسرت زده و ميخ به بيرون نشسته ام. مرور مي كنم تمام

حوادث را.آنچه امسال و پارسال و سالهاي قبل از دستم رفته و آنچه بعد از انتخابات از دستمان

و آنچه اين روزهاغمگينم مي كند.

خسته ام.شورم خوابيده و نغمه هاي گس تار ارضايم نمي كند ديگر...اين روزها عجيب هواي

مهر را دارم.هواي سالهاي زيباي مدرسه.هر سال مهر حس و حالي ديگر داشتم اما امسال

بسيار بسيار بيشتر از هرسال فكري آن روزهايم.

روزهاي قهر و آشتي واقعي، دوستان حقيقي، معلملان و ناظمان و مديران دوست داشتني،

روزهاي امتحان روي سيمان حياط مدرسه در سرماي ديماه! ، روزهاي بابا آب داد و دندان شيري

شعر زيباي انار و داستان روباه و زاغك چشم سفيد! ، روزهاي نان و پنير بي شيله و پيله اي كه

الان سالهاست طعمش را نچشيده ام.

آن روزها رفته اند و دلم مي خواهد كه برگردند.خسته ام آخر...

از سياست و مدنيت و نفوذ و بحران و كار و زندگي در استرس و رياست جمهوري و سبز و اعتماد

و بي... و ...خسته ام.خسته ام كه نمي بينم عشق واقعي و حديث نفس و دوستي پايدارو

راستيو مردمداري و چه و چه...

كاش مي شد برگشت.كاش مي شد لحظه اي از آن روزها را با تمام زشتيهاي امروز در اين بازار

بي مهري طاق زد و كاش...

بوي مهر هم ديگر به مشامم نمي خورد امروز...از همه بريده ام...كسي را اعتمادم نيست.

كاش مي شد برگشت...

******************

پ ن 1.باز هم مي گويم از سياست خسته ام

پ ن2.و اما از آن گريزي نيست!!!!

پ ن3.چه دنياي بي احساسي!

پ ن4.خسته و غمگين و منتظر...

پ ن5.سكه هامو ريختمو شانس  من شد پرخط

          اينه سرنوشت من نقطه هامون سر خط

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 15:53 توسط شکلات شور |

یادروز حافظ


زپرده ناله حافـــــــظ برون کی افتادی

اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی

 

«اگر هم دنیا به سر آید , ای حافظ آسمانی آرزو دارم که تنها با تو و در کنار تو باشم و چون برادری , هم در شادی و هم در غمت شرکت جویم . همراه تو باده نوشم و چون تو عشق ورزم , زیرا این افتخار زندگی من و مایه حیات من است .

ای طبع سخن گوی من , اکنون که از حافظ ملکوتی الهام گرفته ای به نیروی خود نغمه سرایی کن و آهنگی ناگفته پیش آر , زیرا امروز پیرتر و جوانتر از همیشه ای .»

                                                           (شاعر و فیلسوف فقید آلمانی، گوته)

 

اینها را کسی گفته است که خود بارها چشم همرهان را مبهوت دانایی و توانایی خود کرده است.«گوته» را به خاطر عشق و ارادتش به حضرتلسان الغیب خیلیها می شناسند و حتی دوست دارند.کسی که از آن سوی مرزها هنر و فلسفه و عشق را در غزل ناب حافظ دید و باور کرد.

والبته خیلی از ما ایرانیان پارسی گوی و شعردوست برخلاف قاعده(!) به حضرت حافظ عشق می ورزیم.می گویم برخلاف قاعده چون رفتار مابا ادیبانمان در طول تاریخ آنچنان دستخوش تغییرات می شود که مرکزمغزی هر شنونده و بیننده ای را چنان طومار به هم می پیچد!!!!

آخریش همین برخورد عجیب و مشکوک دوستان مشهدی با ایرج میرزا
که شعر «قلب مادر»ش را همه ایرانیها از برند.

وامایی دیگر...

بیستم مهر چنان رسم چندین ساله بزرگداشت مقام الهی حافظ شیرازیست.اینجاجایتان خالی که حتم بر سر آرامگاهش یادتان خواهم کرد.شاعری که مطمئنم غزلش از مظاهر ماوراالطبیعه است و خود از برترین عرفا و فلاسفه.

او که می گوید:

 

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود

تعبیر رفت و کار به دولــــــــــــت حواله بود

چهل سال رنج و غصـــه کشیدیم و عاقبت

تدبیر ما به دست شـــراب دوســـــاله بود

آن نافه مراد که می‌خواســــتم ز بخت

در چین زلف آن بت مشــکین کلاله بود

از دست برده بود خمار غمم ســــــحر

دولت مســــاعد آمد و می در پیاله بود

بر آستان میکده خــون می‌خورم مدام

روزی ما ز خوان قدر این نوالـــــــــه بود

هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید

در رهگذار باد نگهــــبان لــــــــــــاله بود

بر طـــرف گلشـنم گذر افتاد وقت صبح

آن دم که کار مرغ ســــحر آه و ناله بود

دیدیم شعر دلکش حافظ به مدح شــاه

یک بیت از این قصیده به از صد رساله بود

آن شاه تندحمله که خورشید شیرگیر

پیشش به روز معرکه کمتر غزالـــه بود

 

پ ن1.تقدیم به همه دوستان دوستدار حافظ

پ ن2.در روز حافظ جایتان در حافظیه خالی

پ ن3.بالاخره از سیاست حتی برای یک پست دوری کردم

واقعا خسته ام از اینهمه سیاهی سیاست

پ ن4.گاهی اتفاقاتی زندگی آدم رو شیرین می کنه...من

این روزا یکیش رو امتحان کردم

پ ن5.اگه شیرازید برای بزرگداشت حافظ یه یا علی کافیه

 

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:2 توسط شکلات شور |

زبان آهن و آتش

اشتاد شجریان

تازگیها استاد خوش صدا و بی نظیر ایران عزیزمان ـ استاد

شجریان ـ آلبوم زیبا و حیرت انگیز رندان مست را که برای من

پس از آلبوم بی رقیب شب سکوت و کویر ٬جذابترین آنهاست

به بازار و البته کارزار امروز ایران ارائه کرده اند!

و از همه جالتر و برجسته تر نیز اینکه در کنار آن شعر زیبای

زبان آتش و آهن اثر به یاد ماندنی استاد مشیری را به بهترین

شکل ممکن و در ستودنی ترین انتخاب در دستگاه شور ساخته

و خوانده اند که بی شک طبع هر هنردوستی را بر می انگیزد

و به فکر وا می دارد.

امیدوارم با نهادن این شعر در وبلاگم قدمی بر ترویج فکر زیبای

استاد بر دارم.

تفنگت را زمین بگذار

که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار

تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن

من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن

ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-

تو ای با دوستی دشمن

زبان آتش و آهن

زبان خشم و خونریزی ست

زبان قهر چنگیزی ست

بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید

فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار

تفنگت را زمین بگذار

تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو

این دیو انسان کش برون آید

تو از آیین انسانی چه می دانی؟

اگر جان را خدا داده ست

چرا باید تو بستانی؟

چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را

به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی

و حق با توست

ولی حق را -برادر جان-

به زور این زبان نافهم آتشبار

نباید جست…

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار

تفنگت را زمین بگذار…

پ ن:واقعا لذت بردم از این شعر و این آواز...هورا

پ ن۲.جمعه منتظر همتون برای ادای دین به شهدای

سبزمان هستم

پ ن۳.به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم

ناز از سر بنه و سایه بر این خاک انداز



اضافه شده در 88/6/29

در سوگ دوستان شهیدمان گرچه عیدی نداریم اما پایان ماه مبارک

رمضان و آمدن عید سعید فــــــطــــر گرامی باد



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:8 توسط شکلات شور |

گرگ و میش

 گرگ و میش

نفیرکشان گرگهای گرسنه ی ساخته در گله

چنان صدای شیپورهای بدکوک

در سراسر دشت ، دمادم روبه فزاست

 

سگهای نگهبان گرسنه نیز

_ پارس کنان _

نه به گرگهای خانه زاد،

که بر چوپان فربه شان (از خوردن غذای سگ!)

جار می زنند

 

وگوسفندان سر به زیر

که هنوز نیافته اند این بی خوابی

نه از بی آبی

که از نادانیست؛

در زیر سایه بی برگ یک درخت

که شاخه هاش

از آن طرف به شرق و زین طرف به غرب

گسترده است،

بی فکر لمیده اند!

 

نزدیک «گرگ و میش»

آنجا که صدای سگان بپاست

وآنجا که چوپان بی خرد

از گشنگی به خود پیچ می خورد!

خون هزار گوسفند بی زبان

بی آنکه میهمان به ضیافت آب شوند

جاری به روی زمین به سوی رود

داستان کهنه و تکراری غریزه را

بر ذهن نقش می زند...

                                           شیراز - ۸۸/۶/۴

پ ن: با درود به همه عاشقان ایران سربلند این آخرین شعرم است.

امید که توانسته باشم آنچه میخواهم بگویم.

به امید آنچه کیمیاست...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 23:20 توسط شکلات شور |

...


فقط یک حرف مانده:

زمستان رفت و روسیاهیش ماند به...،

و بازهم سه نقطه...



+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 15:21 توسط شکلات شور |