تبليغاتX
شکلات شور







شکلات شور

بيرون كشيد بايد از اين ورطه رخت خويش

غمي كه تمام مي شود


غمت را نشانه رفته اند

تا بكوبندت به ديوار رسوايي

اين بي غمان نَه مرد

وگرنه چه روزها

كه چه عكسها

پــــــاره پـــــــاره...

 

سرت ميان دو دستشان

بلكه پاهاشان

چنان مرغ در قفس

بي بال و پر و حتي بي نفس

و زبانت كه گويي

نه مال توست

در اين كارزار بي غمي گوشهاشان

 

غمت را نشانه رفته اند

تا بدزدند از تو

همه شجره نامه نام نامي ات

كه مي رسد به هزارها هزار

همه اعتبار جاودانه ات

كه مي ارزد به تمام قطعنامه هاي حقوق بشر

 

و اينها همه هيچ كه كلامت

شكفته در ذهن بيدارت

و نقشت

كه گسترده بر پرده تاريخ...

(88.9.22)شيراز

////////////////////////////////

پ ن 1.تازه ترين شعرم تقديم به آزادي خواهان خفته در خاك

پ ن2.گفتم از سياست نگويم نگذاشتند بي دينها!

پ ن3.بلواهايي بپا شده كه دركش نمي كنم...شايد من نمي فهمم

شما چطور؟؟؟

پ ن4.همه چيزمان بايد به هم بيايد مگر نه؟؟؟

پ ن5.باز هم بي عكس!!!

پ ن6.اگر ترديد داشتم اين شعر را رها نمي كردم

مي ترسم از اين يقين!!!


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 23:36 توسط شکلات شور |

همه تنهاییم

 

در رمان شازده کوچولو اثر سنت اگزوپری پس از افتادن او بر زمین

و در بیابانهای آفریقا:

«شازده کوچولو بی هوا گفت شب به خیر! من بر کدام سیاره افتاده ام؟

مار گفت : بر زمین در خاک آفریقا.

_آه... پس کسی در زمین نیست؟

مار گفت: این جا بیابان است و کسی در بیابان پیدا نمی شود.

مار گفت : تو آمده ای اینجا چه کنی؟

شازده کوچولو گفت: با گلی حرفم شده است.

مار گفت: آه!

و هردو خاموش ماندند.

آخر شازده کوچولو پرسید : پس آدم ها کجا هستند؟آدم در بیابان

احساس تنهایی می کند...

مار گفت: با آدم ها نیز آدم احساس تنهایی می کند.»

------------------------------------------------------------

پ ن۱.این مطلب به پیشنهاد دوستی و جواب به خود اوست

پ ن۲.اما انتخابش تلنگری ست بر همه مان

پ ن۳.ستاره را پرسیدم : چرا چشمک می زنی؟

   - خندید و گفت : هر چه می گویم نمی فهمی

   برای دیگران چشمک می زنم!!!

پ ن۴.گم شدن و مردن بعضی آدمها برای بعضی چه راحت

   و بی دغدغه است.جان چه ارزان است این روزها...

پ ن۵.زیرکی را گفتم این احوال بین خندیدو گفت

       صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی(حافظ)

پ ن۶.اولین آپ بدون عکس من!!!


 

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 16:37 توسط شکلات شور |

پرسش داناي باران


خوابیده بودم،دم غروب بود

اشکهایی بی معنی بر گونه ام

می رویید ...

 

فنجان قهوه ام هنوز پر از فال

کنارم قطرات سردی عرق خواب بی موقع یا......شرم!

 

خوابیده بودم،پشت پنجره تنهایی اطاق بی دلیلم

پشت هزار توی باغ آبادی بابا

پشت نسترنهای حالا دیگر، نی نسترن...

 

خوابیده بودم...خالی از هر چرایی که تسکینم کند

در این کارزار بی پاسخی ابرهای دیدگانم

 

خوابیده بودم و خوابیدم و

دیگر بیدار نخواهم شد

...باغ چه خشک است،شاپرک!

 

می خوابم،برای پرسش دانای باران

که پشت باغ می بارد

(شيراز-87)


پ ن1.از بعضيها تعجب مي كنم،اصلا باورشان ندارم ديگر

پ ن2.هنوز هم از سياست متنفرم اما نه نا اميد...

پ ن3.آيا مي دانيد گاو هم وقتي بچه شير مي دهد

استرس دارد؟؟؟!!!

پ ن4 ويژه.اين يكي از شعرامه كه فوق العاده دوستش دارم



 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 22:58 توسط شکلات شور |

كاش مي شد برگشت


خسته و بي حال از دويدن بيش از اندازه جلوي پله هاي كريدور منتظر شنفتن صداي زنگ نشسته

بودم.يك روز زيباي ارديبهشت شيراز پر از بوي عطر بهار نارنج كه تمام فضاي مدرسه را آكنده از خود

 كرده بود.صادق – ياد صداقت و مهرباني اش به خير- به طرفم آمد و در حاليكه دســــــــتم را به زور

مي كشيد خواهش مي كرد كه براي گرگم به هوا پيششان بروم و ناي برخاستن نداشتم.

_ پاشو ديگه تنبل! يار نداريم!

_ بخدا خسته ام.بابا دوتا زنگ تفريح و يه زنگ ورزشه كه داريم مي دوييم، بس نيست؟؟!!

_ جون من ...اونا قوي ان...بيا ما ضعيفيم

_ نچ!...

_ اصلا باهات قهرم

...نه...قهر...باشه بعدا آشتي مي كنيم.خبري نيست!

و صادق نرفته بود كه زنگ را زدند و كلاس رياضي.

خانم دانشور (معلم كلاس اولم) بخاطر آنهمه خستگي كه به جواب ندادنم براي اولين بار به

سوالاتش دركلاس رياضي منجر شد با من قهري كرد كه هيچگاه از يادم نمي رود.قهري كه

تاوانش سه تا20 پشت هم بود در درس رياضي تا بالاخره با شاگرد اول كلاس اول دبستان

شهيد عزيز زارع مهرباني از سر گيرد و...

معلم اول دبستانم بهترين و مهربانترين دوست دنيا بعد از مادرم بود.نمي دانم كجاست و چه

مي كند اما روي نازنينش هيچگاه از ذهنم پاك نمي شود. آنقدر خوب بود كه هر روز مشتاق تر

از قبل به مدرسه مي رفتم.يادم است برادرم روزي از مريضي معلمشان گريه كرد و من آرزو

كردم كه خانم دانشور هيچوقت مريض نشود و عجيب اينكه نشد!

******************************

خسته ام. قاطي ام. پشت پنجره حسرت زده و ميخ به بيرون نشسته ام. مرور مي كنم تمام

حوادث را.آنچه امسال و پارسال و سالهاي قبل از دستم رفته و آنچه بعد از انتخابات از دستمان

و آنچه اين روزهاغمگينم مي كند.

خسته ام.شورم خوابيده و نغمه هاي گس تار ارضايم نمي كند ديگر...اين روزها عجيب هواي

مهر را دارم.هواي سالهاي زيباي مدرسه.هر سال مهر حس و حالي ديگر داشتم اما امسال

بسيار بسيار بيشتر از هرسال فكري آن روزهايم.

روزهاي قهر و آشتي واقعي، دوستان حقيقي، معلملان و ناظمان و مديران دوست داشتني،

روزهاي امتحان روي سيمان حياط مدرسه در سرماي ديماه! ، روزهاي بابا آب داد و دندان شيري

شعر زيباي انار و داستان روباه و زاغك چشم سفيد! ، روزهاي نان و پنير بي شيله و پيله اي كه

الان سالهاست طعمش را نچشيده ام.

آن روزها رفته اند و دلم مي خواهد كه برگردند.خسته ام آخر...

از سياست و مدنيت و نفوذ و بحران و كار و زندگي در استرس و رياست جمهوري و سبز و اعتماد

و بي... و ...خسته ام.خسته ام كه نمي بينم عشق واقعي و حديث نفس و دوستي پايدارو

راستيو مردمداري و چه و چه...

كاش مي شد برگشت.كاش مي شد لحظه اي از آن روزها را با تمام زشتيهاي امروز در اين بازار

بي مهري طاق زد و كاش...

بوي مهر هم ديگر به مشامم نمي خورد امروز...از همه بريده ام...كسي را اعتمادم نيست.

كاش مي شد برگشت...

******************

پ ن 1.باز هم مي گويم از سياست خسته ام

پ ن2.و اما از آن گريزي نيست!!!!

پ ن3.چه دنياي بي احساسي!

پ ن4.خسته و غمگين و منتظر...

پ ن5.سكه هامو ريختمو شانس  من شد پرخط

          اينه سرنوشت من نقطه هامون سر خط

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 15:53 توسط شکلات شور |

یادروز حافظ


زپرده ناله حافـــــــظ برون کی افتادی

اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی

 

«اگر هم دنیا به سر آید , ای حافظ آسمانی آرزو دارم که تنها با تو و در کنار تو باشم و چون برادری , هم در شادی و هم در غمت شرکت جویم . همراه تو باده نوشم و چون تو عشق ورزم , زیرا این افتخار زندگی من و مایه حیات من است .

ای طبع سخن گوی من , اکنون که از حافظ ملکوتی الهام گرفته ای به نیروی خود نغمه سرایی کن و آهنگی ناگفته پیش آر , زیرا امروز پیرتر و جوانتر از همیشه ای .»

                                                           (شاعر و فیلسوف فقید آلمانی، گوته)

 

اینها را کسی گفته است که خود بارها چشم همرهان را مبهوت دانایی و توانایی خود کرده است.«گوته» را به خاطر عشق و ارادتش به حضرتلسان الغیب خیلیها می شناسند و حتی دوست دارند.کسی که از آن سوی مرزها هنر و فلسفه و عشق را در غزل ناب حافظ دید و باور کرد.

والبته خیلی از ما ایرانیان پارسی گوی و شعردوست برخلاف قاعده(!) به حضرت حافظ عشق می ورزیم.می گویم برخلاف قاعده چون رفتار مابا ادیبانمان در طول تاریخ آنچنان دستخوش تغییرات می شود که مرکزمغزی هر شنونده و بیننده ای را چنان طومار به هم می پیچد!!!!

آخریش همین برخورد عجیب و مشکوک دوستان مشهدی با ایرج میرزا
که شعر «قلب مادر»ش را همه ایرانیها از برند.

وامایی دیگر...

بیستم مهر چنان رسم چندین ساله بزرگداشت مقام الهی حافظ شیرازیست.اینجاجایتان خالی که حتم بر سر آرامگاهش یادتان خواهم کرد.شاعری که مطمئنم غزلش از مظاهر ماوراالطبیعه است و خود از برترین عرفا و فلاسفه.

او که می گوید:

 

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود

تعبیر رفت و کار به دولــــــــــــت حواله بود

چهل سال رنج و غصـــه کشیدیم و عاقبت

تدبیر ما به دست شـــراب دوســـــاله بود

آن نافه مراد که می‌خواســــتم ز بخت

در چین زلف آن بت مشــکین کلاله بود

از دست برده بود خمار غمم ســــــحر

دولت مســــاعد آمد و می در پیاله بود

بر آستان میکده خــون می‌خورم مدام

روزی ما ز خوان قدر این نوالـــــــــه بود

هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید

در رهگذار باد نگهــــبان لــــــــــــاله بود

بر طـــرف گلشـنم گذر افتاد وقت صبح

آن دم که کار مرغ ســــحر آه و ناله بود

دیدیم شعر دلکش حافظ به مدح شــاه

یک بیت از این قصیده به از صد رساله بود

آن شاه تندحمله که خورشید شیرگیر

پیشش به روز معرکه کمتر غزالـــه بود

 

پ ن1.تقدیم به همه دوستان دوستدار حافظ

پ ن2.در روز حافظ جایتان در حافظیه خالی

پ ن3.بالاخره از سیاست حتی برای یک پست دوری کردم

واقعا خسته ام از اینهمه سیاهی سیاست

پ ن4.گاهی اتفاقاتی زندگی آدم رو شیرین می کنه...من

این روزا یکیش رو امتحان کردم

پ ن5.اگه شیرازید برای بزرگداشت حافظ یه یا علی کافیه

 

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:2 توسط شکلات شور |