|
شکلات شور |
|
مرگ و زندگی...با هم |
خوابیده بودم،دم غروب بود... اشکهایی بی معنی بر
گونه ام فنجان قهوه ام هنوز پر از فال کنارم قطرات سرد عرق خواب بی موقع یا...شرم! خوابیده بودم،پشت پنجره تنهایی اطاق بی دلیلم پشت هزار توی باغ آبادی بابا...پشت نسترنهای حالا خوابیده بودم...خالی از هر چرایی که تسکینم کند در این کارزار بی پاسخی ابرهای دیدگانم خوابیده بودم و خوابیدم و... دیگر بیدار نخواهم شد باغ چه خشک است،شاپرک! می خوابم...برای پرسش دانای باران... که پشت باغ می
بارد...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 21:5 توسط شکلات شور |